تبليغاتX
دو پاکت بهمن کوچیک - " اگر یک پاکت سیگار نداشتید ، حتما اپیلاسیون کنید "
فصل نامه

 

 

داستان از یه روز نسبتا گرم اواخر فروردین ماه شروع شد. دو نفری نشسته بودند روی کاناپه ی بزرگ زوار در رفته و داشتند بهونه می آوردند که نرن سیگار بخرن. چهار نخ سیگار داشتند که به پیشنهاد یکی از دو نفر قرار شد مشترکا استفاده ببرن. این عاملی شد که سیگار وسیله ی چشیدن چیز تازه ای برای هر دو تاشون بشه . یه جور شهوت که می تونستن با دست به دست کردن سیگار به هم پاس بدن. این نمی تونه چیز عجیبی باشه ، چون حسی که تو یه لحظه میاد می تونه تو یک هزارم لحظه هم گورش رو واسه همیشه گم کنه ...

 

 

-         این سیگار از همه ی سیگارایی که تا حالا کشیدم بهم بیشتر چسبیده . فکر می کنی دلیلش چی باشه ؟

-         فکر می کنم؟ ... نمی دونم ... چقدر امروز با نمک شدی تو.

-         انقدر عمیق پک نزن می ترسم تموم شی .

-         من عمیق پک نزنم که سیگار تموم نشه یا من تموم شم؟

-         آخه با تموم شدن سیگار احساس می کنم تو هم تموم می شی .

-         نترس ... من تموم نمی شم اما فیلتر سیگار واسه همیشه میره تو زیر سیگاری .

-         منظورم تموم شدن این حس خوبیه که الان دارم.

-         من فکر کردم منظورت تموم شدن حس خوبیه که قبلا داشتی.

-         نسبت به چی ؟

-         نسبت به چیزی که قبلا داشتی و بهش حس داشتی... هرچی... مثل من.

-         دقیقا. این که با تموم شدن سیگار ممکنه که من دیگه نتونم این حس خوب رو داشته باشم از همین الان یه افسردگی عجیب و غریبی رو می فرسته سراغم. نگرانم می کنه .مورمورم می شه . شاید این چهار نخ آخرین سیگارای زندگیم باشه چون مطمئنم دیگه هیچ سیگاری این جوری بهم نمی چسبه .

-         فیلم هندیش نکن بابا گریم گرفت. حالا فکر کن این سیگارا تموم شه ... بعد باز می ریم یه پاکت سیگار می خریم و خودمون رو می زنیم به گشادی که چهار نخ آخر هر پاکت رو مهمون هم باشیم. نمی شه؟

-         نه دیگه. اگه یه پاکت دیگه وارد ماجرا بشه باید تموم بیست نخ رو با هم بکشیم. من که حاضر نیستم چهار نخ آخر رو فقط با تو شریک شم.

-         تا حالا انقدر با دقت به سیگار کشیدنت نگاه نکرده بودم.

-         ولی من اصلا دیگه تو رو نمی بینم. فقط دارم به طعم تازه ای که از طریق این لعنتی وارد ریه هام و تموم مویرگام می شه فکر می کنم. دیگه رو زمین نیستم.

-         همیشه فکر می کردم اگه هیچ گهی واسه خوردن نداشته باشم، تنها میچپم یه گوشه و سیگار پک می زنم.این چهار نخ اون فکرم ازم گرفت.

-         حالا از من متنفری یا از تنهایی؟ از اینکه دیگه سیگار تنهایی بهت نمی چسبه چه احساسی داری؟

-         احساس چندش. از تو متنفر نیستم اما دیگه گمون نکنم از فیلتر هیچ سیگاری خوشم بیاد.

-         حالا که حس مشترک نسبت به قضیه داریم فکر می کنی چه راه کاری باید وجود داشته باشه که از این وضع در بیایم؟

-         میدونی... امروز یه کم درس خوندم. بعد تو اومدی. دارم فکر می کنم بالاخره علم بهتر است یا شهوت؟

-         دقیقا. منم دارم فکر می کنم که اگه ما الان یه سکس اظطراری داشته باشیم ممکنه بعد از این بتونیم راحت و بی خیال به سیگار کشیدن تنهایی هامون برسیم.

-         سکس اظطراری که تموم بشه چی ؟ من از فیلترها خوشم میاد یا تو به پاکت بعدی فکر می کنی ؟

-         من می گم اون وقت این رابطه می شه سکس برای عشق یا حداقل سکس برای چهار نخ سیگار مشترک. لازم نیست اون وقت یه پاکت رو یا تموم سیگارهای عمرمون رو به هم آغشته کنیم.

-         خوب اینکه خیلی خوبه، می شه حتی با فکر کردن بهش لذت برد. اما یه چیزی توش هست که نمی فهمم چی از جونم می خواد ولی باعث می شه باهاش مخالفت کنم.

-         ترس از چی؟ از تن؟ از ناتنی؟ از...

-         حالا کی گفت ترس؟.... نمی دونم ترس از تنی و ناتنی شاید.

-         آخه تنی وجود نداره . وقتی اینهمه حس بین سه نخ باقی مونده داره تلو تلو می خوره. فقط یه فضا ست . یه فضا که بین دو تا آدم تشنه فاصله انداخته و از ذوب شدنشون داره جلوگیری می کنه .

-          نخ بعدی رو روشن کنم ؟ یا روشن می کنی ؟ یا بذاریم یه کم جونمون بالا بیاد تو این حس و بعدا روشنش کنیم؟

-         آخه چه فرقی می کنه؟ تو فکر می کنی الان سیگار چقدر می تونه واسه من مهم باشه ؟ اصلا سیگار مگه می تونه عضو موثری باشه تو این رابطه؟ فقط یه چیز مشترکه که داره جلو لب های ما رو می گیره که نتونن هم دیگر رو لمس کنن... یه جور اینرسی...

-         اینرسی ... (لبخند می زند) بعد از اون لب ها می شن همون عضو مشترک ... بعد دست ها و انگشت ها... و بعد بقیه ی تن و ... آخرش که داری کفشات و پات می کنی بری داری به بوی جورابم فکر می کنی نه تنم.

-         تو چرا این جوری فکر می کنی؟مطمئن باش بعد از این قضیه تو همیشه با یه پاکت سیگار که بر حسب اتفاق فقط چهار نخ توشه میای زنگ خونه ی من رو می زنی و منم همین طور و دلیلمون حسیه که تو کوله پشتی هامون جا به جا می کنیم. بوی تنی که همیشه باهامون باقی می مونه.

-         من کوله پشتی ندارم . زنگ خونه ی شما هم که همیشه خرابه. گرفتم چی می گی اما... می گی چیکار کنم؟ بالاخره روشنش کنم یا نه؟

-         نه. (افسرده می شود)

-         سر پایین انداختی که گه بزنی به حسمون؟ به درک روشن نمی کنم.

-         روشن کن که لا اقل حسمون نپره .

-         ...

 

 

دقایقی بعد:

 

-         دیدی چقدر خوب بود؟ چه حس خوبیه یکی شدن.

-         من حس یکی شدن ندارم اما خوبه.

-         دلیلیش اینه که تو لایه های زیادی داری . رد شدن از هر کدوم این لایه ها زمان می خواد. جای کار داره. باید لایه لایه فتحت کرد. بعد یه آرامش لعنتی میاد سراغت که با هیچ جور موادی نمی تونی تجربش کنی.

-         آره. اما اینا مال کتاباست. به نظرم با خیلی از دراگ ها می شه بهترش رو تجربه کرد... واستا ببینم ...نه آدم وقتی دراگ می زنه هم کرم سکس داره... دست کم تو اونایی که من امتحان کردم...

-         اینا همش توهمه. چیزی که من دارم راجع بهش حرف می زنم یه چیز متعالیه. دلیل این که تو باهاش مخالفت می کنی اینه که همیشه دچار یه تضاد و جلوگیری محسوس بودی. وقتی از همه ی اینا فارغ بشی یه چیزی رو به دست میاری که دیگه با هیچ چیز عوضش نمی کنی.

-         تو همیشه توهم می زنی که من توهم زدم.

-         آخه کس کش هم چین حرف می زنی که انگار من تا حالا هزار بار بهت پیشنهاد دادم . الان یه چیز خارق العاده است...

 

 

 

-         داری می ری این دستمال ها رو با خودت ببر بریز تو سطل سر کوچه.

-         می خوام همشون رو یادگاری نگه دارم . نا سلامتی بچه هامونن نا مرد. (عمیق می خندد)

-         یه دقه پات رو بکش اون ور ببینم این چیه افتاده رو زمین...

-         خوب اون سیگار رو روشن کن که با هم بکشیم و بعدش من شرم رو کم کنم .

-         برو. می خوام این یه نخ رو تنها بکشم.

 

 

 

 

 

 

مسواک و میخ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23  توسط میخ - مسواک |